اندر احوالات دخمل ناز نازي
به نام خدا
سلام به روي ماهت دختركم .چيكار كنم كه اصلا وقت نميكنم برات بنويسم : از شيطونيهات از نق نق كردنات از گير الكي كه بعضي وقتا به بعضي چيزا ميدي و... . قبلنا كه حوصله ت بيشتر بود يه دفتر داشتم پر از شعراي قشنگ من برات ميخوندم و شما از حفظ ميكردي و بعد هر جا ميرفتيم با هم ميخونديم و لذت ميبرديم هنوزم دفترم و دارم ولي ديگه خانوم كوچولو زياد از شعر حفظ كردن خوشش نمياد در عوض يه آوازايي ميخونه شنيدني! كه فكر كنم خودش هم معنيش رو نميدونه چون محتوياتش كلمات عجيب غريبيه كه تا حالا به گوشمون نخورده بعضي وقتا هم خيلي طولاني ميشه طوري كه حوصلمون سر ميره ولي مجبوريم تحمل كنيم و به به وچه چه بگيم .
جونم برات بگه كه تازگيا دوچرخه خريدي و با بابايي ميري بيرون دور ميزني و كيف ميكني ولي اصلا حواست به جلوت نيست يا به پدال دوچرخه نگاه ميكني كه يه وقت پات از روش برداشته نشه يا به اينور و اونور ديد ميزني خلاصه هنوز دوچرخه سوار ماهري نشدي كه با بقيه بچه ها مسابقه بدي . يه جند روزي مهد كودك ميرفتي كه زياد برات جالب نبود و همش ميگفتي بايد پيشم بموني و وقتي ميومدم دنبالت چشمات باروني بود كه ديگه از خيرش گذشتيم البته خودمم از مهد كودكه اصلا خوشم نيومد همون بهتر كه نبردمت .
بله! از گير دادنت بگم كه اگه گير دادي ول كن نيستي وچقدر بايد نازت و بكشيم تا بفهميم اصل ماجرا چيه و دخمل ما از چي ناراحته و چي ميخواد ؟ و گاهي اوقات به هيچ وجه با ما را نمياي و ما هم بهتر ميبينيم كه ناز كشيدن جاش و به بي توجهي به غر غركردنت بده و شده كه تا نيم ساعت گريه كردي و ديدي فايده اي نداره خسته شدي و ادامه ندادي و يادت ميره براي چي گريه ميكردي . صبح كه از خواب بيدار ميشي البته ظهر بگم بهتره چون تا 11 ميخوابي اونم به زور بيدار ميشي .خب حالا نه حاضر ميشي دست وصورتت و بشوري نه دستشوئي بري نه صبحونه بخوري .بي وقفه بهونه گيري ميكني كه موهام مياد تو صورتم ببندش بعد كه ميبندمش اگه يه تار از موهات بياد پايين ديگه هيچي ديگه و ... ادامه ماجرا . ميخوايم بريم بيرون ميگي كه لباسم وعوض نكن كدوم كفش و بپوشم كلاه برام نپوش و... پايان ماجرا معلوم نيست كي و چجوري باشه!
حالا خدا كنه اين روند زياد ادامه پيدا نكنه . چند روزيه مدل بازيت عوض شده دوست داري با همه چيزايي كه ميبيني حرف بزني مثلا وقتي مسواك ميزني ميگي : سلام مسواك! ومن هم بايد به جاي مسواك صحبت كنم يا وقتي غذا ميخوري ميگي : سلام قاشق خوبي ؟! از سايه خودت تو دهن من نمي ترسي ؟ وباز من بايد جواب بدم يا باخود غذا حرف ميزني ومثلا ميگي من تو رو دوست ندارم .
يه روز كه داشتي پلنگ صورتي نگاه ميكردي حواسم بهت بود چند لحظه تو فكر بودي بعد گفتي مامان مگه پلنگ صورتي نميتونه حرف بزنه ؟ چون هميشه من به جاي پلنگ صورتي خودت حرف ميزنم حالا برات سوال بود كه عروسكش نميتونه خودش چرا حرف نميزنه ؟
الهي من فدات بشم كامپيوتر و مثل آب خوردن بلدي حتي چيزايي كه يادم ميره تو كدوم فايل بوده از شما ميپرسم . ديگه چيزي يادم نمياد كه بگم وسلام .


اندر احوالات دخمل ناز نازي
